روز پدر و رفتن بابایی92.3.3
سلام سوگلی من عشق مامان وروجکم .سارینا امروز روز پدر و تو اولین سالی که وارد زندگی ماشدی و حضورت پررنگتر شده منظورم از پررنگتر اینه که آخه توی ورووجک پارسال هم روز پدر حضور داشتی البته توی شکم من بودی بخاطر همین حضورت کمرنگ بود ولی امسال هزار ماشالله حضور فعال تری داری
.ولی سارینا امروز بابایی رفت تهران برای عمل و موقع رفتن تو خواب بودی ساعت 3و 15 بود که اومد ازت خدافظی کنه هی ماچت میکرد و هی ماچت میکرد و هی منم میگفتم بابا بسته حالا نوبت منه و دیدم نه مثل اینکه نمیخاد دست از بوسیدن تو برداره چنان خم شده توی تختت که نگو یدفعه کشیدمش که نگو وای جوجه سارینا بابایی داشت
میگرد منم هم خندم گرفته بود و هم گریم و خلاصه اینکه بابایی رفت تهران و نامرد من و تورو هم نبرد ولی قول زنونه داده که مهر مارو هم ببره البته با ماشین خودمون. من و تو هم داریم میریم خونه مامان اینا بمونیم عشقم چون اونجا هم اونا تنهان چون دایی میثم و بابام هم دیروز رفتن تهران


روز پدر و رفتن بابایی92.3.3
